كم طاقت و رنگ پريده شده اند روزهاى زندگی ام
بوى "الرحمن" پيچيده ميان خاطراتم
قصه هايم را، كفن ميكنم
هرشب با لالايى هاى گنگ مادرم!
و ميان اشك هاى نااميدى غسلشان ميدهم
در نابودترين گورستان بى مهتاب خدايت ، دفنشان ميكنم
تو فقط ، قول بده از اين حوالى گذر كنى
كه لامسه ام، زير خروارها خاك فراموشى هم
منتظر عطرت خواهد ماند