غزل خدا

آسمان باران خدا شب نوازش

چه شبی است!

چه لحظه‌های سبک و مهربان و لطیفی،

گویی در زیر باران نرم فرشتگان نشسته‌ام.

می‌بارد و می‌بارد و هر لحظه بیش‌تر نیرو می‌گیرد.

هر قطره‌اش فرشته‌ای است که از آسمان بر سرم فرود می‌آید.

چه می‌دانم؟

خداست که دارد یک ریز، غزل می‌سراید؛

غزل‌های عاشقانه‌ی مهربان و پر از نوازش.

هر قطره‌ی این باران،

کلمه‌ای از آن سرودهاست.


روزهای کودکی


می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمان‌ها که پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه‌ى زمین، شــانه‌های پـدر بــود

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند
تنــها دردم، زانوهای زخمـی‌ام بودند
تنـها چیزی که می‌شکست، اسباب‌بـازی‌هایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!

سین هفتم


دیگر زمانی تا تحویل سال نمانده است.
می‌خواهم از تو بنویسم، از آمدنت، از بهاری که با تو برایم معنا پیدا می‌کند.
هوای خانه‌ام انتظار بوی بهار را می‌کشد و  قلب خسته من نیز منتظر بهاری دیگر است.
شکوفه‌های نارنج برای استقبالت از صبح هزار بار خود را در آیینه ی حوض آراسته اند و خورشید، امروز طوری دیگر می‌تابد.
سفره را می‌چینم؛ قرآن، آیینه، دیوان حافظ  و  سین ها را یکی یکی می‌گذارم.
این هم از سیب، ششمین سین.
 
 تیک تاک.. تیک تاک
ساعت سفره ام بهار را برای دیدنت صدا می‌زند و قلب من از خدا تو را می‌طلبد.
ماهی قرمز کوچکم در تنگ بلوری اش این سو و آن سو می رود
و دل من در سینه‌ام بی‌قراری می‌کند.
امیدوارم به آمدنت و تفألی می زنم به دیوان حافظ:
” گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید.. گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید”
 
تیک تاک.. تیک تاک
صدای قدم‌هایت را می‌شنوم؛ در کوچه خاطراتم قدم می‌زنی.
در را می‌گشایم به روی چشمانت، قلب من در اضطراب دیدنت بی‌قرارتر از همیشه صدایت می‌زند و تو آرام می‌گویی: “سلام” و هفت سین ام کامل می‌شود.
من شاد از حضور تو و تو لبخند می‌زنی به برق چشمانم از سر شوق.
ماهی قرمز کوچکم در تنگ بلوری اش می‌رقصد و قلب من در آغوش مهربانت آرام می‌گیرد.

6900


بـبـیـטּ , مَـטּ آرمـیـטּ نیـسـتَـمـ !
اگـﮧ اوטּ میـگـﮧ :

اگـﮧ בیـگـﮧ نَـבارے رومـ هیـچ میـلــے

اگـﮧ مَـنـو نمیـخـواے نَـבاره عـیـبــے

مَـטּ میـگَـمـ :

اگـﮧ בیـگـﮧ نَـבارے رومـ هیـچ میـلــے

اگـﮧ مَـنـو نمیـخـواے بـﮧ בرڪــ

هِـــــــرے

6899


شهر من بهار ندارد...

باغ ندارد،بهار نارنج ندارد...

و آدم اگر اینجا دلش بگیرد؛

دردش را به کدام پنجره بگوید

که بغضش پیش هر غریبه ای شکسته نشود؟! ...

6898


هِـــے تـــ×ــــو......!!

بآ خود چهـ فکـــر کرבهــ ایے.....

اَز مَـטּ בور بآش تَنهآیمـ بزآر

میخوآهــم خــــــــــــــــــــودم بآشَمـ

בر خَلوتـ خـودم

בر تآریکے خـودم

6897


گفت تا ابد تنهایت نمی گذارم ...

ابدش چه زود عفو خورد ...

6896

مـــاهـ کــه هیـــچ !

یــکــ کــرمـــ ِ شبـــ تـابـــ هـــم

بـــــالـــای ســــر تنــهـــایـی مـنـــــ نیستـــــــ ...!

6895


بزرگترین اشتباه

اصرار برماندن کسی است که نیت رفتن دارد

6894


کـاش

بســـازد مــرا

آجـــر بـه آجـــر

همــان کســـی کـه ویــرانــــم کــرد