6433
چه خوش خیال بودم…. که همیشه فکر می کردم در قلب تو محکومم……. به حبس ابد!! به یکباره جا خوردم….. وقتی زندانبان به یکباره بر سرم فریاد زد…. ……هی… تو…. آزادی!…. و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 9:52 توسط تـــنـــهـــاتـــريـــنـــ تـــنـــهـــا
|