نمیـدانـ ـد ...!
کـه قـهـقه مـیزنم ؛
تا صـدای عشـق بازی اش با دیگـری را نشـنوم ...!
هـی تـ ـو ... !
من ناراحـتـ ـم ؛
امـ ـا نه بـرای تو !
بـرای رویـ ـاهایـم که امشـب آن هـا را در گورستـان خوابـاندم....