4884
ببین!
تو جاودانه شدی
این قلب برای تو می تپد
این دست ها تنت را
به حافظه ی جانش سپرده
این نگاه رد آمدنت را
از ته خیابان می گیرد هر روز
این قلم برای تو
می چرخد هنوز
در دلم شاعری
همچو شمع شعله می کشد
پروانه ی نارنجی من!
هر قطره که می چکم
یک شعر به دامنت می افتد
بزن به موهات
و راه بیفت
می خواهم آمدنت را
قاب کنم...
+"عبـــاس معروفـــی"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ ساعت 13:47 توسط تـــنـــهـــاتـــريـــنـــ تـــنـــهـــا
|