خواهر کوچکم از من پرسید
+ من به او خندیدم
- کمی آزرده و حیرت زده گفت : روی دیوار و درختان دیدم
+ باز هم خندیدم
- گفت دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد !
+ آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسید ، بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم :
بعدها وقتی غم ، سقف کوتاه دلت را خم کرد ، بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد !