برفی سنگین نشست،

درختی زیبا شد

درختی شکست...

 

راستی این روزها که سپیدی برف ، سیاهی غم را از وجود پاک کرده

وقتی آدم برفی کلاه و شال گردن را میگذارد تا مبادا سردش شود،

وآن پرنده  گرسنه و بی آشیانه ،

دور از چشم در کنج درختی بی برگ در انتظار پایان روز برفی است  

شاید دیگر این روزها هیچ کس دلش نمی خواهد پرنده باشد 

آدم بودن بهتر است

 

پرنده تو دعا کن ما آدم باشیم